بشر ، انسانی است که وجود قانون را پذیرفته است .
او دیگر جهان را بیصاحب ، بینظم و بیهدف نمیبیند . میداند که قانونی وجود دارد ؛
اما هنوز قانون را از بیرون میشناسد . برای همین ، به شریعت نیاز دارد .
شریعت را نباید فقط مجموعهای از دستورها دانست . در لاتیسم ، شریعت یعنی سادهترین بیان حقیقت .
شریعت ، حقیقت نیست ، ترجمه حقیقت است . همانگونه که نقشه یک شهر ، خودِ شهر نیست
همانگونه که کودکی سهساله ، آتش را میشناسد اما شیمیِ احتراق را
نمیفهمد .او فقط میداند :” آتش میسوزاند . “همین شناختِ ساده ، برای آن مرحله کافی است . هستی نیز با آدم چنین کرد .پیش از آنکه حقیقت را به او نشان دهد ، قانون را به او آموخت ، زیرا ذهنی که هنوز توان درک حقیقت را ندارد ، باید ابتدا نظم را بشناسد .همانگونه که کودک ، پیش از آنکه فلسفه رانندگی را بفهمد ، باید چراغ قرمز را بشناسد .به او گفته میشود :از چراغ قرمز عبور نکن . شاید هنوز نداند چرا . شاید از قوانین فیزیک ، سرعت ، ترمز ، واکنش انسان و احتمال تصادف چیزی نداند .اما همان قانون ساده ، جان او را حفظ میکند .هستی نیز ، در آغاز راه آگاهی ، با انسان چنین سخن گفت .ابتدا قانون … بعد فهم قانون … و در نهایت ، حقیقتِ قانون .این سه ، سه مرحله جدا از هم نیستند . سه زبان برای یک حقیقتاند .لاتیسم این سه زبان را چنین میشناسد :شریعت … طریقت … حقیقت …شریعت ، حقیقت را ساده میکند . طریقت ، حقیقت را جستوجو میکند . حقیقت ، خودِ حقیقت را میبیند