انسان، در نگاه لاتیسم، موجودی جدا افتاده در برابر هستی نیست. او بخشی از همین جریان است. اما تفاوت انسان با بسیاری از پدیدههای دیگر در این است که میتواند نسبت خود با این جریان را درک کند.
میتواند فقط زندگی کند ، یا میتواند متوجه شود که در حال زندگی کردن است .
همین نقطه ، آغاز آگاهی است .
مشکل اصلی انسان نبودن شعور نیست ؛ مشکل ، فراموش کردن ارتباط خود با آن است .
انسان مانند قطرهای نیست که باید روزی به اقیانوس برسد . او قطرهای است که باید بفهمد همین اکنون نیز از جنس همان اقیانوس است .
لاتیسم نمیخواهد انسان را از زندگی روزمره جدا کند .
هدف ، فرار از جهان نیست . هدف ، دیدن جهان با کیفیتی تازه است .
انسان مسلط کسی نیست که از زندگی کنار کشیده باشد ؛ کسی است که در میان زندگی ، جایگاه خود را شناخته است .
او میداند که هم انتخاب دارد ، هم بخشی از یک جریان بزرگتر است . و شاید یکی از عمیقترین پرسشهای انسان همین باشد :
اگر من بخشی از شعور کل هستم ، پس اراده من از کجا میآید ؟