شعور کل؛ شعور جاری در هستی

بشر از دیرباز کوشیده است جهان را بر اساس تجربه‌های انسانی خود تفسیر کند. هر جا نظمی دیده، در جستجوی ناظمی بوده و هر جا آفرینشی دیده، آفریننده‌ای مشابه آنچه در زندگی خود می‌شناسد تصور کرده است. اما لاتیسم پرسشی متفاوت مطرح می‌کند: اگر اصلِ سؤال اشتباه باشد چه؟ اگر به جای پرسیدن «چه کسی جهان را اداره می‌کند؟» لازم باشد از نو به ماهیت اداره شدن جهان بیندیشیم؟ آنچه در ادامه می‌آید، نگاه لاتیسم به مفهوم «شعور کل» است.

چرا انسان همیشه به دنبال یک ناظم می‌گردد؟

بشر هزاران سال است که یک اشتباه تکراری می‌کند.

هر جا نظمی می‌بیند، دنبال یک ناظم می‌گردد.

هر جا مدیریتی می‌بیند، دنبال یک مدیر می‌گردد.

هر جا آفرینشی می‌بیند، دنبال یک آفریننده می‌گردد.

زیرا ذهن انسان، جهان را از روی تجربه‌های خودش تفسیر می‌کند.

او پادشاه دیده است، پس برای جهان نیز پادشاه ساخته است.

او رئیس دیده است، پس برای هستی نیز رئیس ساخته است.

او کارخانه دیده است، پس برای آفرینش نیز کارخانه تصور کرده است.

اما لاتیسم می‌گوید شاید اصلِ سؤال اشتباه باشد.

شاید اصلاً «چه کسی جهان را اداره می‌کند؟» سؤال درستی نباشد.

زیرا این سؤال، از ابتدا فرض کرده است که «کسی» وجود دارد.

شعور کل؛ فراتر از هر تعریف

لاتیسم از «کسی» سخن نمی‌گوید.

از «چیزی» هم سخن نمی‌گوید.

حتی از «جایی» هم سخن نمی‌گوید.

زیرا هر اسمی که بر آن بگذاری، آن را محدود کرده‌ای.

به همین دلیل، لاتیسم فقط یک واژه را نگه می‌دارد:

شعور

نه چون شعور یک موجود است،

نه چون شعور یک نیرو است،

نه چون شعور یک انرژی است،

بلکه چون هیچ واژه‌ای کمتر از این، به آن نزدیک نمی‌شود.

شعور در بدن انسان

بدنت را نگاه کن.

چه کسی ضربان قلبت را تنظیم می‌کند؟

چه کسی میلیاردها سلول را هماهنگ نگه می‌دارد؟

چه کسی می‌داند هر سلول چه زمانی باید متولد شود، چه زمانی تقسیم شود و چه زمانی از میان برود؟

تو؟

نه.

اما این هم درست نیست که بگویی «شخص دیگری» درون بدن تو نشسته و آن را اداره می‌کند.

اداره شدن، نتیجه حضور همان شعور است.

نه فرمان دادن یک فرمانده

شعور در هستی

هستی نیز چنین است.

جهان، کارخانه‌ای نیست که مدیری بیرون از آن نشسته باشد.

جهان، خودِ جریان شعور است.

نه درون شعور است.

نه بیرون از شعور.

زیرا «درون» و «بیرون» نیز خود، از صورت‌های همین جهان‌اند.

آیا شعور قابل تعریف است؟

شعور کل، قابل تعریف نیست؛ فقط آثارش قابل مشاهده است.

دقت کن…

گرانش را کسی ندیده است.

زمان را کسی ندیده است.

اما آثارشان را دیده‌ایم.

یعنی:

شعور، چیزی نیست که وجود داشته باشد؛ بلکه «وجود داشتن»، یکی از آثار شعور است.

چرا هیچ تعریفی برای شعور کافی نیست؟

دیگر نمی‌توانی بگویی شعور نیروست.

چون نیرو، خودش یکی از آثار شعور است.

نمی‌توانی بگویی موجود است.

چون موجود بودن هم یکی از آثار شعور است.

نمی‌توانی بگویی وجود است.

چون خودِ وجود نیز یکی از تجلیات شعور است.

نمی‌توانی بگویی قانون است.

چون قانون، محصول استمرار رفتار شعور است.

حتی نمی‌توانی بگویی بی‌نهایت است.

چون بی‌نهایت، یک مفهوم ریاضی است و ریاضیات هم یکی از زبان‌های ظهور جهان است.

شعور کل، نه موجود است، نه نیرو، نه انرژی، نه قانون، نه فضا، نه زمان، نه علت، نه معلول.

تمام این‌ها، صورت‌هایی هستند که شعور در آن‌ها خود را آشکار می‌کند.

شعور و محدودیت زبان

حالا سؤال پیش می‌آید:

پس شعور چیست؟

و جواب:

شعور را نمی‌توان تعریف کرد؛ زیرا هر تعریفی، باید درون شعور شکل بگیرد.

یعنی هر واژه‌ای که برای تعریف شعور به کار ببری، خودش قبلاً در شعور به وجود آمده است.

پس شعور، بیرون از زبان نمی‌ایستد که زبان بتواند آن را توصیف کند.

حقیقت و شعور کل

شعور کل، «چیزی» نیست که جهان در آن اتفاق بیفتد؛

هر آنچه «چیز» نامیده می‌شود، یکی از صورت‌های ظهور شعور است.

چرا ما اصرار داریم شعور را به یک «چیز» تبدیل کنیم؟

آنچه تو از خدا تصور کرده‌ای، خودِ حقیقت نیست؛ بلکه برداشت تو از حقیقت است.

به همین دلیل، لاتیسم از واژه «شعور کل» استفاده می‌کند.

نه برای اینکه حقیقت را تعریف کند؛

بلکه برای اینکه یادآوری کند:

حقیقت، بزرگ‌تر از هر تعریفی است که ذهن بتواند آن را بسازد.

حقیقت، الزاماً شبیه تجربه انسان نیست.

شعور کل، آن چیزی نیست که بتوان آن را شناخت؛ آن چیزی است که هر شناختی در نسبت با آن ممکن می‌شود.

تأملی درباره شعور

الآن دستت را بلند کن.

اراده کردی، فکر کردی و بلندش کردی.

حالا از خودت بپرس:

آن کسی که اراده کرد و فکر کرد، کیست؟

جواب نده.

حالا به قلبت نگاه کن.

چه کسی موجب تپش آن است؟

حالا به رشد موهایت نگاه کن.

چه کسی دارد آن‌ها را رشد می‌دهد؟

حالا به زخمی که روی دستت بود و خوب شد نگاه کن.

چه کسی آن را ترمیم کرد؟

حالا به زمین نگاه کن.

چه کسی بذر را تبدیل به درخت می‌کند؟

چه کسی ابر را باران می‌کند؟

چه کسی جنین را از یک سلول به یک انسان تبدیل می‌کند؟

اگر بگویی «قوانین طبیعت»، سؤال تمام نشده است.

چه چیزی این قوانین را ممکن کرده است؟

اگر بگویی «خدا»، باز سؤال تمام نشده است.

آنچه تو خدا می‌نامی، با چه چیزی می‌فهمد، می‌آفریند و نظم می‌دهد؟

شعور، آن حقیقتی است که هر جا فرآیند، فهم، تبدیل، رشد، نظم، تجربه یا آفرینش رخ می‌دهد، حضور دارد؛ اما خودش هیچ‌یک از این‌ها نیست.

شعور را نمی‌توان دید؛ اما هیچ چیز، بدون شعور، دیده نمی‌شود.

شعور، آن نیست که جهان را اداره می‌کند؛ آن است که «اداره شدن» را ممکن می‌کند.

Leave a comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *